Friday, July 11, 2014

خورشید
...
در من میتابی
و من
  چو قاصدکی 

سرمست
به رقص می آیم

 در باد




در من میتابی
و من
کوچه باغهای شهر را
با آینه دستهای تو
   طرح  میزنم...
 


در من می تابی
و من
چون قلمویی هزار رنگ
اشیا و ذره ها را
جفت می کشم با هم
تنهایی را سفید
و آمدنت را
تکرار گندمزار

گندمزار
گندمزار

Thursday, August 8, 2013

نارنج







هیچگاه،
هیچ چیز مرا
به اندازه عطرهای بهارنارنج بر نمی انگیخت
 وتو
 از کودکانه ترین
فصلهای بهارنارنج آمده بودی
 با فوج فوج عطر سپید
 با بارش نور
در ملکوت صدایت
 که مرا از هوش می بر
د مرا از هوش می برد
 آنگونه که از خاک روح را
 و تمام شاخه های خشک وعلفهای هرز
 در من معطر شدند
 وآیینه ها که از تو باریدند
 در من هزار هزار تکه
 و من در فاصله ای میان نور و صدا
آغشته به عطرهای سپید
 هفت ساله به دنیا آمدم
پنجه های سرگردانم را
 در موج موج موجهای بی کران بازوهایت آویختم
تا به بلندای چشمهای تو
 از تمام کوهها وسنگها وصخره ها
که از من آویخته بودند
 چون شعله های بهار نارنج
بالا بیایم
تو سپید بودی
 تو
آنقدر سپید بودی
که رنگهای آبی آسمان را
 سپید میکردی حتی
تا تو بالا می آمدم
صخره ها اما از من کنده نمیشدند
 صخره ها مرا میبلعیدند
پنجه هایم از بازوانت کنده میشدند
 فریادها و بغضها گلوگاهم را میدریدند
 مبادا عاشقانه های مه گرفته ام
 بر شانه های ماهتابی ات هوار شوند
تو کودکانه سپید بودی
 تا تو
 از آنهمه غبار
 که از من میبارید در امان مانی
در همه عطرهای سپید که در من بود پیچیدمت
ودر ازدحام غریب خیابانها رهایت کردم
 گفتم بمان
من بعد از بارش اولین بهار
 بی غبار
 باز میگردم
 تو زبان آدمها را نمیدانستی ومن
زبان فرشته ها را اما...
بعد از تو
 من در هفت سالگی هفتاد ساله شدم
 واز تمام فصلها تنها
 واژگانی بیرنگ
 بر من باریدند.
 تو
تمام عطرهای سپید را نوشیدی...
قد کشیدی
 وسیاهیهای عالم را
 در ملکوت صدایت به نور مبدل کردی...
شیما

گل سرخ- Die Rose








گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی، گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بیتجربهی یئسه، ای پنجرههای کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم، اکنون
گل سرخی دارد میروید
گل سرخ
سرخ
مثل یک پرچم در
رستاخیز
  
(فروغ فرخزاد)




Die Rose
Die Rose
Er nahm mich in einen Rosengarten
 Und steckte mir in das erregte Haar im Dunkeln eine Rose
Und schließlich
Schlief er mit mir auf einem Rosenblatt
Ihr verkrüppelten Tauben
Ihr unerfahrenen, alt und unfruchtbar gewordenen Bäume
ihre blinden Fenster
Unter meinem Herzen und in der Tiefe meines Beckens
Keimt jetzt eine Rose
Eine rote Rose
Rot           
Wie eine Flagge bei der
Auferstehung
Ach, schwanger bin ich, schwanger, schwanger