هیچگاه،
هیچ چیز مرا
به اندازه عطرهای بهارنارنج بر نمی انگیخت
وتو
از کودکانه ترین
فصلهای بهارنارنج آمده بودی
با فوج فوج عطر سپید
با بارش نور
در ملکوت صدایت
که مرا از هوش می بر
د مرا از هوش می برد
آنگونه که از خاک روح را
و تمام شاخه های خشک وعلفهای هرز
در من معطر شدند
وآیینه ها که از تو باریدند
در من هزار هزار تکه
و من در فاصله ای میان نور و صدا
آغشته به عطرهای سپید
هفت ساله به دنیا آمدم
پنجه های سرگردانم را
در موج موج موجهای بی کران بازوهایت آویختم
تا به بلندای چشمهای تو
از تمام کوهها وسنگها وصخره ها
که از من آویخته بودند
چون شعله های بهار نارنج
بالا بیایم
تو سپید بودی
تو
آنقدر سپید بودی
که رنگهای آبی آسمان را
سپید میکردی حتی
تا تو بالا می آمدم
صخره ها اما از من کنده نمیشدند
صخره ها مرا میبلعیدند
پنجه هایم از بازوانت کنده میشدند
فریادها و بغضها گلوگاهم را میدریدند
مبادا عاشقانه های مه گرفته ام
بر شانه های ماهتابی ات هوار شوند
تو کودکانه سپید بودی
تا تو
از آنهمه غبار
که از من میبارید در امان مانی
در همه عطرهای سپید که در من بود پیچیدمت
ودر ازدحام غریب خیابانها رهایت کردم
گفتم بمان
من بعد از بارش اولین بهار
بی غبار
باز میگردم
تو زبان آدمها را نمیدانستی ومن
زبان فرشته ها را اما...
بعد از تو
من در هفت سالگی هفتاد ساله شدم
واز تمام فصلها تنها
واژگانی بیرنگ
بر من باریدند.
تو
تمام عطرهای سپید را نوشیدی...
قد کشیدی
وسیاهیهای عالم را
در ملکوت صدایت به نور مبدل کردی...
شیما

No comments:
Post a Comment