Thursday, August 8, 2013

درخت




ریشه که بدوانم
ریشه هایم عمیق که باشند
 در تمام فصول زیبا میشوم.
دیگر
 نه طراوت بهار
 نه تابستان آتشین
نه حزنهای پاییزی
نه دردهای زمستانی
  هیچکدام

مرا زشت نمیکنند

  هیچکدام
مرا زیبا نمیکنند

 ریشه که بدوانم
 ریشه هایم عمیق که باشند
جاودانه میشوم.
برای ریشه کردنم
تو را باید
تورا که از آفتاب و آب
تو را
که از باد وخاک و آتش ظهور کرده ای …
 در عصر من
٬خدا
 با تو
 بر من
 ظهور کرده است.
لای لای آیه های تو
 که جاری می شوند،
تمام آشفتگیها را
 از ذهن ترانه های من پاک میکنند.
 دیگر میتوانم بی هیچ اندیشه ای
خیال آرام سر بر شانه شان
به خوابهای ابدی قدم بگذارم. …
 چرا در انبوه پریشان قلبم پنهان نمیشوی؟
 تقصیر تو نیست
گناه از تنگی قفس قلب من است
که به اندازه آوازهای این قناری نیست.
اگر دیوارها آوازها را شنیده باشند چه؟
 تقصیر تو نیست
 چشمان من پنهان کاران زبده ای نیستند
 تمام شهر تو را ازنگاه من دزدیده اند
گمان میکنم...
چگونه
تو را
از پنجه های تیز عقابها در امان گیرم؟
تو را که آوازهایت
تا بالاترین اوجها پر میگیرند
چگونه در امان گیرم؟
با درد
 میخندم
تا تو را
در خود پنهان کنم
 تا تو را در چشمهای من نخوانند.
تو در من نمیگنجی اما
 تو در من پنهان نمیشوی اما
تو بی اندازه ای
انقدر که از چشمهای من
ساطع میشوی
 که در صدای من
 منتشر میشوی
و مردمان
تورا
 از من میخوانند.

شیما

No comments:

Post a Comment