به خود می آموزم
بی بهانه دوستت بدارم.
دوستت بدارم
بی آنکه بالهای پرشکوهت را
آسمانی من
در بندهای زمینی ام
به بوی کهنگی خاکروبه ها
بیالایم.
دوستت بدارم
وتو را در سماع عاشقانه ات
کیمیاوار به نظاره بنشینم
ولب فرو بندم.
تا چشمهایم
از کهکشان شیری چشمهای تو
سیراب شوند
چونان که تاریکی از نور.
از هوای تو لبریز میشوم
وبر این شانه های پر از ابر
سبکبار عروج میکنم،
تا امتداد نفسهایم را
درین شور شاعرانه بی منتها
به رهایی زنجیر کنم.
یک روز آنجا مینشینم
و پولک نگاهم را
به کهکشان شیری چشمهای تو
میدوزم
واز ستاره باران چشمهایت
بر این همه خاک
بر این همه بیابان ترک خورده از دروغ
می بارم.
یک روز بر برکت بی پایان بهشتینت
مهمان میشوم .
واین تن آلوده خاکی را
در فواره های روشن دیدگانت
عریان میکنم
وبراین تارو پود بی ترانه
با انگشتان لطافت شاعرانه ات
پر شورترین نغمه ها را
نقش میزنم.
زیبا می شوم
زیبا می شوم...
همه زیباییهایم را
از آن تو
میخواهم
و همه حزنهای کودکانه قلبم را
به امنیت چشمهای تو
می سپارم ...
بی بهانه دوستت میدارم
بی آنکه بالهای پرشکوه تورا
آسمانی من
در بندهای زمینی ام
به بوی کهنگی خاکروبه ها بیالایم ...
شیما

No comments:
Post a Comment