سلام باران
باران سلام...
آنچه من برای سرودن کم دارم
یقین دارم که درد باشد
باران!
ریشه های شعر من
بر جویهای خشکیده بی درد قد کشیده اند.
مراقب باش
مرا که از ریشه هایم بیرون میکشی
تمام تنم ترک میخورد
خاک می شود
غبار می شود
باران!
ریشه های من
خشکیده اند از بی آبی
ریشه های من
درد میکنند
از بی دردی
پوسیده اند
از بی دردی.
دردهای من
مرا شاعر نمیکنند
می دانم.
تمام من
تنها
رد پای حضور توست
نه
تنها رد پای عبور توست باران
من نمی خواهم شعر بگویم آخر
نمی خواهم شاعر باشم آخر
نمی خواهم شعری بگویم
که دنیا را
افسون کنم آخر
می خواهم
تنها از عبور تو سیراب باشم
تنها حتی از خلا نبودنت باران
من از دردهای تو شرم دارم
من از تو شرم دارم
از تو که برق آسمان چشمهایت
به داغ درد صیقل خورده اند
شرم دارم.
دردهای من اما ...
مرا
شاعر نمیکنند باران.
آنچه من برای سرودن کم دارم
یقین دارم که درد باشد
تن من
گندابیست مبتلا به طاعون سکون
سرابی
آراسته
به نیلوفرهای مردآبی
مالامال اما
از کرمهای پلید
که در هم میلولند
و برگهای تنفس دریاچه را
حریصانه میبلعند.
پیکره جان تو اما رود
رود جاری شده
بر بستر پیچاپیچ زندگی
پیکره تو
تراشیده از حادثه سنگها وسنگواره ها
تن تو وصال رود با دریاها
و اقیانوسها
. تو
از زلالیها به دنیا آمدی
از زلا لیها به دنیا آمدی
آسمان شدی
و همه دنیا را فرا گرفتی.
دروغ گفته ام
اگر بگویم :
"آسمان را از آن خود نمیخواهم "
تو
آسمانی اما
چه رویای خود خواهانه حقیری!
آسمان را که نمی شود در قفس کرد و
با خود به خانه برد آخر.
چرا دلم برای تو تنگ می شود آخر؟
همه جا پر از حضور توست
تو
در همه عکسها وصورتها و صورتکها زندگی میکنی
و همه خطوط را
با ترانه لبهایت
به رقص وا می داری
و همه صداها و زمزمه ها را
در صدای خود
عاشقانه نوش میکنی
باران
چرا دلم برای تو تنگ می شود؟
تو اینجایی...
دووور...
نزدیک..
تو اینجایی...
تنها تو...
تمام لحظه ها و ثانیه ها را
به صدای تو آذین بسته اند باران
آخر چرا دلم برای تو تنگ می شود؟
باران!
می شود که همیشه در شعر من تکرار شوی؟
آخر تو بارانی
...تو
... تو
... تو

No comments:
Post a Comment